
توی هال آموزشگاه منتظر شروع کلاسم بودم. همیشه روزایی که میرم یه دختر و پسر حدودا 4-5 ساله اونجا هستند که با مامان و باباشون میان و با هم دوستند. بر خلاف دفعه های قبل که هر دو مشغول بازی بودند این بار پسر کوچولو روی صندلی نشسته بود غرق بازی با موبایل باباش.دختر کوچولو سرگردون وسط هال راه میرفت یه بارxa0 سرامیک هارو یکی در میون میرفت یه بار توی تک تک سرامیک ها پا میگذاشت. تا اینکه مامان باران گفت وقت رفتنه. باران کلافه بود یه حرفی روی زبونش بود. فرنام من خیلی حوصله ام سر رفته .و الان برم خونه احتی...
ادامه مطلب